

الهی از سرگشتگی های دنیا و روزگار
خسته و دل نگرانم
میخواهم دیوارهای فاصله را کنار بزنم
چرا که به این ایمان و باور رسیده ام
که هیچ کس جز تو فریاد رسم نیست
و نزدیکتر ازتو به من وجود ندارد
پس جوانه های یادت را با اشک ندامت
چشمانم دوباره شکوفا می کنم
امید که پذیرا باشی
خدایا امروز خیلی خوشحالم. بخاطر این شادی سپاسگزارم


دور باش ، اما نزدیک
من از نزدیک بودن های دور می ترسم


از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دلخسته سوی خانه ، تن خسته میکشم
آه ...... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ، ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
محمد علی بهمنی

خدایا می دونم اون گل خوش بو رو که چیدی بردی تو باغ بهشت کاشتی
دیدی ای دل !!!
یار زیبا پر کشید
صبر کردی و نرفتی به دیدنش
یار زیبا پر کشید
دست دست کردی
یار زیبا پر کشید
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
شک داشتی ، استخاره کردی و
یار زیبا پر کشید
گریه کردی؟
یار زیبا رفت
عشق زیبایت پرید
یار زیبا پر کشید .........

We may never forget anyone , but only the
ones we love will always be on our mind
and in our heart


دلم گاهی می گیرد .... گاهی می سوزد..... گاهی تنگ می شود
و حتی گاهی ...... گاهی نه ، خیلی وقت ها می شکند .........
گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود
گاهی دلم برای سادگیهای کودکانه ی قلبم می گیرد
گاهی دلم از رهگذرانی که دراین مسیر بی انتها آمدند و
رفتند ، خسته می شود . گاهی دلم ازعزیزانی که ناغافل
دلم را می شکنند می گیرد............
دلم برای روزهایی تنگ است که میدانم دیگرباز نخواهند گشت
برای چیزهایی که دیگر هیچ گاه بدست نخواهم آورد.
برای انسانهایی که دیگر حضورشان را احساس نخواهم کرد .
برای فرصتهایی که دیگر هیچ گاه تکرار نخواهند شد.
گاهی آرزو می کنم : ای کاش دلی نبود
تا تنگ شود ........
تا خسته شود ......
تا بشکند .........
کلمات نمی توانند شما رو آزار دهند ، مگر اینکه گوینده ی کلمات برای شما عزیزباشد.








باز کن پنجره را که نسیم ، روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
و بهار ، روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است .
می دانم امروز بارها و بارها
تولدت را تبریک می گویند
شاید واژه های تبریک آنها زیباتر باشد
اما من این تبریک را ازصمیم قلب و با
تمام احساسم به تو تقدیم می کنم .
امیدوارم جاده ی زندگیت هموار ،
آسمان چشمانت صاف و دریای دلت،
همیشه آرام و زلال باشد و هیچ وقت
از دنیا خسته نباشی
تولدت مبارک دوست خوب و عزیزم










با پای دل ، قدم زدن ،آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من، ثبت میشود
این لحظه ها ، عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تاابد به من
میخواستم که گم بشوم در حصار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای ، ازمدارتو
آن کوپه ی تهی منم ،آری، که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخراست وغریبانه می رود
تنها ترین مسافر تو، از دیار تو
هرچند مثل آینه ، هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم ، بهار تو
اما دراین زمانه ی عسرت، مس مرا،
ترسم که اشتباه بسنجد ، عیار تو
محمد علی بهمنی




تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هرشب
بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هرشب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که دراین کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی ست پیچ وتاب آتشها ، خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرایک شب تحمل کن که تاباورکنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده راازبیکسی " ها" میکنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟؟؟؟
که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هرشب
محمد علی بهمنی 











در روزگار بی عشق ، من منتهای عشقم
برچهره ام نظرکن ، درد آشنای عشقم
درخود شکسته ام من ، از خود گسسته ام من
با قامتی خمیده ، با صورتی تکیده ، من مبتلای عشقم
زنده به یاد عشقم در غربت غریبم
برجاده های متروک ، من جای پای عشقم
در بحر پر تلاطم ، پروا مکن ز طوفان
کشتی شکستگان را ، من ناخدای عشقم
من یادگار عشقم ، آیینه دار عشقم
دراین فنای مطلق ، رمز بقای عشقم
آه ای عزیز دیرین ، ای دور دلپذیرم
در غیبت ترانه ، آواز عاشقانه
نام مرا صداکن ، من خود صدای عشقم

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا درگلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما درگلو شکست
سربسته ماند، بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا" ز یاد رفت و " چرا" در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم ،
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
قیصر امین پور


گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند
مراقب بعضی " یک " ها باشیم !!
درحالی که ناچیزند ، همه چیزند ...

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
قسمت این بود، چرااز تو شکایت بکنم؟
یا در این قصه به دنبال مقصر باشم ؟
شاید اینگونه خدا خواست مرا زجردهد
تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم
شاید ابلیس،توراشیطنت آموخت که من
در پس پرده ی ایمان به تو کافر باشم
دردم این است که باید پس ازاین قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم

زمان، آدم ها را دگرگون می کند ، اما
تصویری را که از ایشان داریم ثابت
نگه می دارد . هیچ چیزی دردناکتر
از این تضاد ، میان دگرگونی آدم ها
و ثبات خاطره نیست .


برای کشتن پروانه لهش نکن
فقط بالهایش را بچین
او با خاطرات پرواز، خواهد مرد

چه گویم که ناگفتنم بهتر است !
کاش بین من و تو، رابطه کم رنگ نبود
کاش بودی و دلم این همه دلتنگ نبود !
شهره ی شهر شدم از غم عشق تو، ولی
از غم عشق تو دیوانه شدن ننگ نبود !
گله ای نیست ازاین پرده ، که از روز ازل
" عشق " با پنجه ی تقدیر هماهنگ نبود!
ماهی کوچک دریای زلال دل من ،
کاش در برکه ی ما این همه خرچنگ نبود !!!
می دوم تا به تو شاید برسم ، اما کاش
پای تاول زده ی چوبی من لنگ نبود !!!
" شعر " ای آینه ی شرح پریشانی من ،
پاسخ پرده دری های تو جز " سنگ " نبود !!!

قلبم شکست ...
نه به تیغ دشمن
بلکه با خنجر دوست !
و چه سخت است ، تشییع عشق بر روی شانه های
فراموشی و دل سپردن به قبرستان جدایی

اسمش را می گذاریم ، دوست مجازی
اما آن سو یک آدم حقیقی نشسته
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند
وقتی دلتنگی ها و آشفتگیهایش را مینویسد
وقت میگذارد برایم ، وقت میگذارم برایش .
نگرانش می شوم ، دلتنگش می شوم
وقتی در صحبت هایم ، بعنوان دوست یاد میشود،
مطمئن می شوم که حقیقی ست .
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم .
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم .


